تبليغاتX
لک لک ها


لک لک ها

خطور، کمی مرور سرور؛ زندگی گاه گاه می گذرانیم اینجا

چو رخت خویش بستم از این خاک

همه گفتند با ما آشنا بود             

و لیکن کس ندانست این مسافر    

چه گفت و با که گفت و از کجا بود

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 20:55 توسط مرضیه| |

تو را من چشم در راهم    

تو را من چشم در راهم...

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ((تلاجن)) سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم،

تو را من چشم در راهم.

شباهنگام،در آن دم،که بر جا،دره ها چون مرده مانران خفتگان اند،

در آن نوبت که بندد دست نیلوفربه پای سرو کوهی دام،

گرم یادآوری یا نه،من از یادت نمی کاهم،

تو را من چشم در راهم.

نیما یوشیج

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:38 توسط مرضیه| |

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر

با همه همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها می میرند

رنگ ها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده بجا می مانند

سهراب

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:6 توسط مرضیه| |

 

((کی می گه مرده نفس نمی کشه؟))*

کی می گه مرده دلش نمی تپه؟

کاش می شد یه کم چشاتو وا کنی

((ببین اون مرده چه قد دشکل منه))*

دفتر خاطره ها رو خط بزن

روزای گذشته رو ورق نزن

شبهای مهتابی رو یادت بیار

((روی زخمام تو دیگه نمک نزن))*

کی می گه دیوونه عشقی نداره؟

کی می گه عاشقی مث سرابه؟

بهتره یه خورده خوب نگاه کنی

دیوونه منم،منم یه بیچاره

بیا دستامو بگیر دیر نشده

دلم از شیطنتات سیر نشده

آخه عاشق کشی هم حدی داره

دل من به عشق تو پیر نشده

کی می گه قتل فقط به کشتنه؟

کی می گه مرده فقط تو کفنه؟

تا حالا زنده مرده ندیدی؟

شیشه ی دل رو شکستن کشتنه

*از ترانه های علی عبدالمالکی

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 13:52 توسط مرضیه| |

از هجوم روشنایی شیشه های درتکان می خورد
 صبح شد آفتاب آمد
چای را خوردیم روی سبزه زار میز
 ساعت نه ابر آمد نرده ها تر شد
لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند
یک عروسک پشت باران بود
 ابرها رفتند
یک هوای صاف یک گنجشک یک پرواز
 دشمنان من کجا هستند ؟
فکر می کردم
در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد
در گشودم قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من
آب را با آسمان خوردم
لحظه های کوچک من خوابهای نقره می دیدند
من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت
نیمروز آمد
 بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد
 مرتع ادراک خرم بود
دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد
پرتقالی پوست می کندم
شهر در ایینه پیدا بود
دوستان من کجا هستند ؟
 روزهاشان پرتقالی باد
پشت شیشه تا بخواهی شب
دراتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج
 در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد
لحظههای کوچک من تا ستاره فکر میکردند
خواب روی چشمهایم چیزهایی را بنا می کرد
یک فضای باز شنهای ترنم جای پای دوست

l--------------------------------------

منبع:http://www.avayeazad.com

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 22:39 توسط مرضیه| |

 دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی:
 در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش ،
او به من می خندد .
نقشهایی که کشیدم در روز،
 شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح هایی که فکندم در شب .
روز پیدا شد و با پنبه زدود .
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نیست دراین خاموشی :
 دست ها، پاها در قیر شب است
آدرس:آوای آزاد
نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 16:27 توسط مرضیه| |

سفره اي که پهن شد،
اينبار خالي از دلتنگي بود.
فقط... بوي گلاب بود و گلهاي بي ريشه و درحال مرگ. بين آنهمه سکوت،
مرور يک خط از قصه هاي تو براي گفتن تمام خاطراتم بس بود.
راستش را بخواهي... قصد ديدار، هرچه بود از نياز بود... به خداي بزرگ تو. و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتي،
رو کردي وقتي ديدي از نشان دادن زخمهايم شرم دارم.
حالا تمام غرور من از با تو بودن اين است که از پشت پنجره اي که تو باز کردي،
گاهي خداي تو را ميبينم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش ميکند و تو آن طرف تر، درسايه يک درخت، آوازهاي خدا را زمزمه ميکني

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 0:46 توسط مرضیه| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست